سيد محمد باقر برقعى
15
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
براى دادخواهى در حضور ، حضرت والى ! * ز حال خويشتن خواهم كه تا لختى سخن رانم مرا چون بلبل شيدا ، مكان بودى به گلشنها * كنون چون جغدها ، گرديده منزل كنج ويرانم مكان بودهست اندر پاى سرو و سايهء بيدم * ز سرما حال در زندان بهسان بيد لرزانم حديث « اكرم الضّيف » از نظرها محو شد گويا * اگر هم كافرم ، آخر به اهل رشت مهمانم بهسان رود جيحون چشمهها جاريست از چشمم * بهسان بيخ مرجان رخنهها افتاده بر جانم اگر چندى بُدى سالك ، ميان ناجى و هالك * ندانستم ، نفهميدم ، خطا كردم ، پشيمانم مرا بايد مى اندر ساغر و معشوقه در بالين * كجا ، كى آشنايى بود با آيين و ايمانم ؟ خرابات است مأوايم ، بود دير مغان جايم * جز اين دينى نمىجويم ، جز اين كيشى نمىدانم كتابم صفحهء روى است و سُبحه حلقهء گيسو * بود اين مذهبم ، گر كافرستم ار مسلمانم به اقرار است اگر اسلام و ايمان است اگر مذهب * من اكنون قايل حقّم ، مسلمانم ، مسلمانم الا اى حكمران ملك گيلان ! تا به كى دادى * مكين در كنج زندان و قرين با آه و افغانم